هیچ کس قطعهٔ گمشده هیچ کس نیست!
تحلیل روانشناختی "قطعه گمشده"؛
اثر "شل سیلوراستاین":
تو یک قطعه گمشده نیستی؛ من یک قطعه گمشده نیستم؛ ما هیچ یک قطعه های گمشده نیستیم؛ و هیچ کس "قطعه گمشده" هیچ کس نیست.
فرایند عمیق ترین جستجوها - فرایندی که هایدگر (فیلسوف) "آشکارسازی" می نامندش- ما را به این شناخت و حقیقت عمیق رهنمون می سازد که همگی ما فانی هستیم. آزادیم. بابت این آزادی مسوول و مجبور به انتخابیم. از این آزادی گریزی نداریم و نیزتنهاییم.
تنها به دنیا آمده و تنها از دنیا می رویم. فاصله بین تولد و مرگ نیز از اساس تنهاییم (حتی اگر دور و برمان حسابی شلوغ باشد)، زیرا خودمان به تنهایی مسوول انتخاب ها و اتفاقات زندگی خویش هستیم و باید پاسخگو باشیم و هیچ کس دیگری مسوولیتی در این زمینه ندارد.
ما همه تنهاییم. ما خودمان قطعه خودمان هستیم. ما قطعه هیچ کس نیستیم و کسی قطعه ما نیست.
تو، "تو" هستی. من، "من" هستم و هیچ کس از آنِ دیگری نیست.
بعضی ها در واقعیت و خیال مدام به دنبال قطعه یا قطعه های گمشده وجود خود هستند تا شاید بتوانند به واسطه آنها خلاء دردناک وجودشان را پُر کنند؛ رابطه ها، عشق ها، ازدواج ها و پیوندهایی از این دست که دو طرف رابطه- زن و مرد- انگل وار آویزان و چسبنده به یکدیگرند و بدون حضور و وجود دیگری موجودیت و هویتی ندارند- و تصور می کنند اگر عشق، نامزد یا همسرشان را از دست دادند دیگر آدم نیستند و حق حیات ندارند و باید فقط رو به قبله درازکِش شوند و بمیرند- روابط بیمارگونه ای از جنس "وابستگی و وابستگی متقابل" دارند و مشخصاتِ سالم و انسانی یک رابطه درست، منطقی و بالغانه را ندارند.
یک رابطه درست، سالم و انسانی رابطه ای است که در آن آزادی، استقلال، آگاهی، هوش، دانایی، جذابیت، کشش جنسی، شوخ طبعی، انظباط، صداقت، اعتماد، احترام، همدلی، ابراز عشق و صمیمیت، درک متقابل، توجه، مراقبت، حمایت، مسئولیت پذیری، تعهد، وفاداری، رشد، ارتقاء روحی- معنوی، مسلط بودن به فن مهارت های ارتباطی و حفظ فاصله های روانی برای اثبات هویت و فردیت منحصر به فرد هر یک از طرفین حضور داشته باشد. اینها عوامل استاندارد و طبیعی یک عشق سالم با شاخصه های جهانی است و هر رابطه ای که خالی از این عوامل باشد دیگر عشق نیست، احتمالا کشک یا هر چیز دیگری است، اما عشق نیست!
گاهی با خوش خیالی و ساده انگاری خیال می کنی "گمشدهٔ خود" را بازیافته ای، اما خیلی زود درمی یابی که این کسی که بازیافته ای قدری بزرگ تر یا کوچک تر یا نافُرم تر از آن چیزی است که بتواند خلاء درون تو را پوشش دهد؛ و آنگاه که نمی توانی محکم نگهش داری از دستت لیز می خورد و گم می شود و می رود!
گاهی آن را می یابی، اما وقتی "او" رشد می کند و از خلاء درون تو یا حتی از خودت بزرگ تر می شود و دیگر درون تو نمی گنجد، تو را ترک می کند و می رود و می شود "قطعه گمشده" یک نفر دیگر؛ آنگاه تو می مانی و خودت و حوض ات!
گاه نیز تو بزرگ می شوی و او کوچک باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی که "او" از همان اول هم قطعه گمشده تو نبود و نیست و نخواهد بود!
گاهی هم "او" را می یابی و این بار از ترس این که مبادا از دستت لیز بخورد و برود، سفت و محکم نگهش می داری؛ دو دستی به او می چسبی و ناگهان "گمشده" تو زیر این فشارِ عاشقانهٔ خفقان آورِ ساده لوحانه خُرد و له و خراب می شود و خلاص..!
گاهی نیز می یابی اش- خودِ خودش است؛ همانی است که باید باشد، اما به خاطر ترس و بُزدلی و بی عُرضگی و غرور و لجبازی و حماقت از دستش می دهی!
به هر علتی که پیدایش کنی یا از دستش بدهی، تا وقتی که اینگونه به "او" نگاه کنی که "قطعه ای گمشده" از وجود ناقص و ناکامل تو است و اگر نباشد خوشحال نخواهی بود و زندگی خوب و رو به راهی نخواهی داشت، "او" را نخواهی داشت؛ نه او و نه خودت را.
یادمان باشد؛
من و تو "قطعه گمشده" هیچ کس نیستیم و کسی هم "قطعه گمشده" ما نیست. منتظر چیزی بیرون از خود بودن و معطل ماندن برای آمدن کسی یا چیزی برای داشتن یک "حال خوب"، وضعیت ما را درست شبیه وضعیت مضحک و دردناک داستانِ "قطعهٔ گمشده" سیلوراستاین می کند که هر کسی و هر چیزی که از کنارش می گذشت ردی و زخمی از خود در او بر جای می گذاشت، زیرا او خودش هم نمی دانست چیست و چه باید باشد.
بهتر و صادقانه تر و انسانی تر این است که ما "خود"مان باشیم. خودِ واقعی مان و برای انسان بودن و یک "حالِ خوب" در زندگی فقط به خودمان متکی باشیم و به هر کج و معوج و کس و ناکسی آویزان نشویم و التماس دعا نداشته باشیم!
اعظم طیرانی؛ کارشناس ارشد روانشناسی شخصیت