چرا اعضای خانواده  با هم کم صبحت می کنند ؟

چرا خانواده‌ها کمتر با هم حرف می‌زنند؟
یکی از تبعات طبیعی زندگی اجتماعی انسان‌ها، "تعارض" است. معمولاً مدیران با کارکنان، شریکان با یکدیگر، والدین با فرزندان، همسران با هم و مسئولان با مردم تعارض دارند. منابع و فراوانی این تعارضات در بین تمام انسان‌ها یک اندازه نیست، اما هیچ رابطه انسانی نیست که کاملاً از تعارض مبرا باشد، ولی برای مدیریت این تعارض لازم است انسان‌ها بیاموزند که با یکدیگر گفت و گو کنند.
مدیریت تعارض
به اعتقاد روانشناسان گفت و گوی اصولی درباره موضوع تعارض می‌تواند به مدیریت تعارض بین افراد اعم از والدین با کودکان، همسران با یکدیگر، همکاران و... کمک کند. دلیل تعارض بین همسران با یکدیگر یا والدین با فرزندانشان، سخن های ناگفته ای است که درون ذهن آن ها جولان دهد و زمینه اختلالاتی نظیر پرخاشگری، افسردگی و استرس‌های مدام را فراهم می کند. توهم و اعتماد به نفس کاذب نیز از دیگر عواملی است که بر اثر حرف های نگفته ایجاد می شود و افراد با این صفت، مستبد و زورگو می‌شوند. در حالی که خودشناسی محصول گفت و گوی اصولی و رمز زندگی با گیفیت است.
افراد کمال گرا
با این حال برخی والدین یا همسران ممکن است دارای ویژگی شخصیتی کمال گرا باشند . البته این ویژگی
در صورتی که گام به گام و با توجه به محدودیت‌ها باشد، پسندیده و مثبت است. اما اگر افراد دارای این ویژگی شخصیتی بدون توجه به واقعیت‌ها در دنیای ذهنی خود، هدفی ساخته و قصد رساندن خود و دیگران به آن مقصد را داشته باشند، در دنیای آرمانی خود زندگی می‌کنند و چندان با واقعیت‌های زندگی کاری ندارند، بر همین اساس چندان اهل گفت و گو نیستند و به ندرت پای صحبت همسرو فرزندانشان می‌نشینند.
یک شکل دیگر از کمال گرایان افرادی هستند که به جای پذیرش کاستی های خود، با آن‌ می‌جنگند. این قبیل افراد با تحقیر دیگران بویژه فرزندانشان درصدد التیام بخشی به نقصی هستند که در درون خود کشف کرده‌اند و همین مسئله مانع تعامل سازنده آن ها با فرزندانشان می شود.
تله ذهن
اما دسته سوم این قبیل والدین افرادی هستند که در تله ذهن خود گرفتارند. تله ذهن صفتی است که بیشتر در افراد با هوش دیده می‌شود. این افراد تصور می‌کنند چون باهوش هستند و سخت‌ترین مسائل ریاضی یا فیزیک را به راحتی حل می‌کنند و یا چون با یک رتبه تک رقمی دردانشگاهی خوب پذیرفته شده اند، پس همه چیز را بهتر از دیگران بویژه همسر و فرزندانشان درک می‌کند. افتادن در این دام ذهنی موجب می‌شود تا گوش این افراد برای پذیرش تفسیر و نگاه دیگران به مسائل بسته شود و شریک مناسبی برای گفت و گو نباشند.
خود خواهان ادراکی
گروهی دیگر از والدین دارای ویژگی شخصیتی خودخواه ادراکی هستند، این افراد معتقدند پدیده‌ها، مسائل و موضوعات فقط یک تفسیر و تحلیل دارد و آن هم تحلیل و تفسیر آن هاست. شاید این صفت را بیشتر بتوان در افرادی که سالیان سال در زمینه‌ای کار و تجربه کسب کرده اند، مشاهده کرد. اما برای یک پدر و یا مادر ویژگی شخصیتی مناسبی نیست. چرا که شرایط جامعه و افراد هر روز نسبت به قبل تغییر می‌کند و شخصیت افراد با هم متفاوت است، بنابراین آن‌ها نمی‌توانند نسخه‌ای را که سال‌ها قبل تجربه کرده اند برای فرزندان خود بپیچند و تجربه آن‌ها نباید مانع گفت وگو با فرزندانشان شود.
اثربخشی گفت و گو
البته باید توجه داشت گفت و گو با جر و بحث، مناقشه و جدل متفاوت است. هدف گفت و گو تلاش برای نزدیک کردن فهم‌ها و تفسیر دو طرف تعامل از یک موضوع است و هر اقدامی که در صدد تخریب، مقصریابی، محکوم سازی و نظیر آن‌ها باشد موجب دور شدن طرفین از مفهوم گفت و گو می‌شود. بنابراین علاوه بر شنونده، اثر بخشی گفت و گو به گوینده نیز بستگی دارد. به همین دلیل گفت و گو را باید با عبارت های مثبت آغاز کرد و سپس به بیان ایراد، ضعف یا گلایه پرداخت و در پایان نیز ضرورت دارد بر ابراز امیدواری وامکان تغییر اشاره کرد. همچنین یک اصل مهم در گفت و گوی اصولی این است که نباید پای افراد دیگر و موضوعاتی غیر از موضوع مورد گفت و گو به میان کشیده شود، زیرا بی توجهی به این اصل، موجب پیچیده‌تر شدن موضوع مورد اختلاف شده و این خود به دور شدن فهم و تفسیر طرفین دامن می‌زند که در خانواده نتیجه ای جز انزوا، گوشه گیری و دور شدن افراد از یکدیگر ندارد.

افزایش اعتماد بنفس

چگونه اعتماد بنفس خود را افزايش دهيم

در طول دوران كاريم بـا افـرادي كه در زنـدگـي روزمـره خـود سطح استرس بالايي داشتند، در ميانشان با يك خصيصه مشترك و بـسيـار عـمـومـي مـواجـه شدم - اعتماد بنفس پايين. همچنين دريافتم كه اعتماد بنفس مي تواند موجب پـديـد آمـدن سطح بالايي از استرس، بي خوابي، اظطراب و بسياري از علايم بيمار گونه گردد.
بدترين مورد اين حالت در كسي كه عزت نفس پايين دارد تجربه كردن احساساتي ازقبيل بي ارزشي و بي لياقـتـي و عدم تعلق ميباشد كه متاسفانه ميتواند مـنـجر به افكـار خودكشي گردند.

سركوب اعتماد بنفس

در تحقيقي كه چندين سال گذشته در سراسر آمريكاي شمالي، شـامل كانادا و مكزيك انجام گرفت پژوهشگران دريافتند كه نرخ خود كشي ارتباط بسيار زيادي با شرايط فقر و تنگدستي، ترك خانواده (اغلب در كودكان زير 16 سال) و طـرد شـدن تـوسـط اطـرافـيـان دارد.
در خصـوص عزت نفس پايين، كودكان آسيب پذيرتر از ديگر افراد مي باشند. آنها مدام از جانب همرده ها و هم سن و سالهاي خود و تـوقـعات غيـر واقـعـي و نـامـعـقـول از جانب خانواده و دوستانشان تحت فشار قرار دارند. اين امر مي تواند به مشكلات رواني عمده منجر گردد كه در آن كودكان احساس خواهند كرد كه زندگيشان ارزشي ندارد.
بزرگسالان نيز از آن رنج مي برند
مي خواهد باورتان شود يا نه، امروزه بزرگسالان نيز چنين علايمي را تجربه مي كنـنـد. ما همواره با مسائلي چون پول، عشق،خانواده، كار و غيره درحال دست و پنجه نرم كردن مي باشيم. از آنجايي كه اكثر جوامع مردسالار اهميت زيـادي بـراي موفقيت مردان قائل مي باشند، براي يك مرد تحمل فشارها سخت و دشوار مي باشد.
همه آن مربـوط مي گردد به تئوري: بـقـاي بـرازنـدگـان. مـردان تـوليد كننده و زنان مصرف كننده مي باشند. حتي با جنبش آزادي خواهانه زنان و فمينيسم، عـلت اصـلي از خود گذشتگي مردان كماكان بطور حتم مرتبط با اين حـقـيـقت مي باشـد كـه زنـان از مـردان انتظار دارند دنيا را روي شانه هايشان بدوش بكشند.
احتمال دارد زنان با اين گفته هم عقيده و موافق نبـاشـنـد ولـي آن واقـعيـت دارد. آخرين باري كه نامزد يا هــمسرتان و يا فرد ديگري كه براي يك امر مهم حقيقتا به شما وابسته بوده و آن كـار ( مثـلا پرداخت قبض تلفن ماه پيش ) را بشما واگذار كرده چه زماني بوده است؟ اين تقاضا ها معمولا با پول در ارتـبـاط است. اگرچه اكثر اوقات براي اين است كه شما يك مرد واقعي جلوه نماييد.
آيا شما يك مرد واقعي هستید؟
چگونه مي توانيد تـعـيين كنيد يك مرد واقعي چگونه مردي بايد باشد؟ راحت ترين كار آن است كه از نامزد، همسر، خواهر و يا مادر خود سـوال كنـيـد. امـا مـن بـه شما اطمينان مي دهـم كه بـا دهها پاسخ متفاوت بمباران خواهيد شد. چرا؟ به اين خاطر كه هر زني عقيده متفاوتي از آنگونه كه مرد رويـاهـايـش بايد باشد دارد. هرچند كه بطور كلي شما در خواهيد يافت كه مردها بـايد تعدادي خـصيصه مشترك را براي آنكه يك مرد واقعي محسوب شوند داشته باشند.
استقلال مالي داشته باشيد: نه يك ثروتمند بد جنس.
سلامت جسماني داشته باشيد: تا بتوانيد فرزنداني قدرتمند همچون خودتان بوجود آوريد.
با هوش باشيد: بدانيد چگونه وسايل گوناگوني رابايد تعمير كنيد.
مورد اعتماد و قابل اتكاء باشيد:همواره به منظور براوردن نيازهاي وي در دسترس باشيد.
شخصيت مستحكم و با ثبات داشته باشيد:به او نشان دهيد كه قادر هستيد روي پاهاي خودتان بايستيد.
معمولا هنگامی كـه شـما اينگونه احساس كنيد كه فاقد حتي يكي از ويژگي هاي مذكور باشيد، اعتماد بنفس شما شروع به تنزل مي كند چرا كه احساس خواهيد كرد كه از حداقل شرايط لازم و ضروري برخوردار نيستيد.

فرمول اقتدار

نگرش آرمانگرايانه به يك مرد پوچ و بي اساس است. شمـار اندكي از مردها در عمل به آن شان و درجه از شكوه و عظمت ميان ديگر مردان نايل گشته اند. به هر صورت من مي توانم چند نكته راهبردي در رابطه با آنـكه چـگونـه يك مرد شكوهمند و با اقتدار باشيد ارايه دهم. مردي كه قادر باشد از ميان پستي بلنـدي هـاي زندگي عبور كرده و در انتها نيز كماكان با صلابت از آن بيرون آيد.
نكته1: نپذيرفتني را بپذيريد فرض مي گـيـريـم شـمـا فردي 40 ساله هستيد. موي سرتان كم پشت و در حال ريزش است. شكمتان نمايان شده . چيـن و چـروك صورتتان عميق و نا زيبا هستند. شما اساسا احساس مـي كـنـيـد انـسـانـي بي ارزش هستيد. به نخستين تجلي گاه استرس يعني همان خود انكاري قدم گذارده ايد.
هنگامي كه منكر شايستگي و استعدادهاي بـالقوه خود جهت مبدل شدن به كسي يا چيزي فراتر و با اهميت تر از خويشتن كنوني خود مي شويد، گـرفـتـار يـك چـرخه مخرب انزجار از خويشتن مي گرديد. بـه منظور رهايي يـافتن از انـكار، بـايد شـروع بـه پـذيـرش مشكلات خود نموده و همچنين اهداف آينده تان را در ذهـن مجسم كنـيـد. هـمـواره بـه خاطر داشته باشيد شما قادر خواهيد بود به درجات عالي و بزرگ دست يابيد.

نكته 2: به غير قابل انديشيدن بيانديشيد

با حفظ شخصيت فوق فرض ميكنيم به شما (كم مو، چاق، ميانسال) دائما گفتـه شـود كه قادر نخواهيد بود بهيچ چيزي در زندگي خود فائق آييد. افسوس، چه سـخن نـاگوار و دلخراشي براي شخصي است كه تا پيش از اين نيمي از عمرش را به پايان رسانيده است. به دومين تجلي گاه استرس يعني انتقاد قدم گذارده ايد.
شما خواهيد گفت در 30 سال باقيمانده كسي قادر نخواهد بود كار زيادي انجام دهـد و يا به موفقيت چنداني دست يابد؟ در اشـتـبـاه هـستـيـد. در طـول دوران كــاري خــود بـا اشخاصي ديدار كرده ام كه تصميم گرفتند مجددا به دانشگاه بازگردند و رشتـه تحصيلي خود را به پايان برسانند، براي خودشان كسب و كـار مسـتقل دست و پا كـنـنـد. آنـهـا از خطاها و اشتباهات خود درس گرفته و به جايگاه و منزلتي عالي در مـيـان اطـرافيانشان نايل گشته اند.
هيچگاه براي تعليم و تربيت و كسب دانش و ادامه تحصيلات دير نـمـي بـاشـد. مـي بايد خارج از دايره متعارف بيانديشيد و شروع كنيد به انديشيدن به غير قابل انديشيدنها -كه شما در واقع مردي هستيد با فرصتهاي بسيار زياد پيش رويتان.تنها كاري كه بايد انجام دهيد خلق و ايجاد درها و عبور از ميان آنهاست.

نكته3: اهداف خود را تعيين كنيد

اكنون كه خود را پذيرفته ايد و شروع به آن كرديد كه همانند مردي با عظمت كه ميـتـواند شما باشيد بيانديشيد، مستلزم آن مي بـاشيـد كـه تـدابـيـري را بـراي دسـت يـافتن به اهدافتان تدوين و تنظيم گردانيد. تعيين اهداف براي خودتـان شـايد بزرگترين و مهم ترين هديه اي باشد كه مي تـوانـيـد به خود عطا كنيد. با يادداشت كردن و مرور آنها در فواصل زماني معين كار را شروع نماييد.
كاري كه من مايل به انـجـام آن هسـتـم ايـن اسـت كـه ابـتـدا اهـداف بـلنـد مـدت خود را يادداشت كرده و سپـس به روي اهـداف كـوتاه مـدت پـيرامون دست يابي به اهداف بلند مدت متمركز مي شوم. اين كار معمولا منجر به موفقيتهاي واقع گرايانه ميـگردد و هر بار كه شما به يكي از اهدافتان دست يافتيد،احساس خيلي بهتر و خوشاينتري نسبت به خود خواهيد داشت.

نكته4: غلبه بر موانع

بي ترديد به موانعي در راه رسيدن به اهدافتان برخورد خواهيد كرد. مجددا مثل گذشتـه اين مشكلات را پذيرفته و آنها را پشت سر بگذاريد و به راه خود ادامه دهيد. وجود آنها را انكار نكنيد زيرا تا آخر عمر مكررا به سراغ شما خواهند آمد و دست بردار نخواهند بود.با عزم راسخ به جنگ تك تك مشكلات خود رفته و سـرسـخـتـانه بـر هـدف خـود پـافشاري كنيد.

نكته5: به گذشته ننگريد

اين احتمالا دشوارترين كاري است كه بايد انجامش دهيد. بـما همواره گفته شده است كه سپاسگزار توفيقات و نعمتهاي زندگيمان باشيم اما براي انجام چنين كاري مجبور به تعمق در گذشته ناگوار خود مي بـاشـيم. بـه مجرد آنكه شروع به يادآوري گذشته كنيد، ناكامي هـا و سختـي هـا دوباره مـراجت خـواهـيد كرد. يه محض آنكه به اهدافتان دست يافتيد، لازم است به اين كه چه كسي هستيد و چه كسي مايليد باشيد، تمركز كنيد.

کلام آخر

يك بار شنيدم كه مردي بزرگ سخني زيبا گفت: ...بودن و شدن....
اين 5 نكته براي مـن بسيار حائز اهميت است چـرا كه هـرگـاه احـسـاس مي كـنـم اعتماد بنفسم دارد به پايين ترين سطح خود تنزل ميـابـد با خود مي گويم كه من خودم هستم و مي خواهم فردی بهتر ، كاملتر و چيزي بيش از آنچه هستم بشوم. من نيز اين كلمات را به شما هديه مي دهم. آنها را در زندگي خود بكار گیريد تا بـه هر آنچه آرزو داريد دست یابید

https://library.tebyan.net/96/Viewer/Text/85788/1

کمال گرایی


آیا کمال گراها همان میداس های زمانه ماهستند؟
شاه میداس، پادشاه منطقه ای به نام فریگیه بود. روزی خدمتکارانش به او گفتند که دیشب یک ساتیر پیر، مست و لایعقل به داخل ‏باغ گُلهای شاه رفته و حسابی خرابکاری کرده است. ساتیرها موجوداتی بودند که گوشها و دم اسب، پاهای بز و بدن انسان داشتند.‏
وقتی این ساتیر را به نزد میداس آوردند، فهمید که او سیلنوس، دوست و همراه قدیمی دیونسوس، خدای شراب و عشق است. ‏بنابریان از او به خوبی مراقبت کرد وپس از 10 روز پذیرایی، وی را نزد دیونسوس فرستاد. دیونسوس که از این حسن رفتار با ‏دوست قدیمی اش خوشحال شده بود، به میداس گفت هر آرزویی که داشه باشی برایت برآورده می کنم.‏
میداس بی درنگ گفت: می خواهم به هر چیزی که دست میزنم، تبدیل به طلا شود.

دیونسوس با تعجب گفت: مطمئنی؟ میداس با ‏قاطعیت گفت: بی شک!!!

دیونسوس گفت: برو که خواسته تو برآورده شد، فقط امیدوارم از خواسته ات پشیمان نشوی.‏
میداس در راه برگشت شاخه ای از درخت کند و با شگفتی دید که شاخه بلافاصله تبدیل به طلا شد. او به خاطر این دستاورد دستور ‏داد که جشن بزرگی در قصر برپا کنند. اما به محض اینه دست به جام نوشیدنی برد، متوجه شد که چه اشتباه بزرگی کرده است!
‏نوشیدنی اش تبدیل به طلا شد. میداس بدبخت پس از آن نه میتونست چیزی بنوشد، نه چیزی بخورد و نه حتی بپوشد. روزها را با ‏تشنگی، گرسنگی و برهنگی طی و خود را نفرین می کرد. در همین بین یکی از دخترانش پیش او آمد تا شاید کمکی بکند، ‏اما میداس ناخواسته او را نیز لمس کرد و شد آنچه نباید می شد. ‏
میداس که حالا فهمیده بود خواسته اش چه عواقب فاجعه باری دارد، زاری کنان نزد دیونسوس رفت تا این نفرین را از روی او ‏بردارد. ‏
میداس های زمانه ما، همان کمال گرا ها هستند. کمال گراهایی که از هر چیزی بهترینش را می خواهند. اگربه آنها باشد، ‏می خواهند همه چیز را بی نقص کنند، طلا کنند. اما غافل از اینکه هم به خود و هم به دیگران بیش از حد سخت می گیرند و چه بسا که ممکن است آسیب ببینند. چرا که دنیای بی نقص، حتی اگر وجود داشته باشد، خودش نقص بزرگی ست. دنیای بی نقص و انسان های بی نقص، محکوم به فنا هستند.‏
دنیای کامل، دنیایی ملال آور است که در آن نه تلاش مفهومی دارد، نه تغییر و نه خودشکوفایی.‏کمال گراها می ترسند معمولی باشند و همین ترس آن ها را فلج می کند. کمال گراها، اصولا در مقایسه با آدم های معمولی کمترین ‏دستاوردها را دارند.‏ پس شما هم اگر کمال گرا هستید بهتر است مانند میداس خود را در رود پاکتولوس  بشویید تا از این نفرین خلاص شوید..

 

هیچ ارزانی را گران نخریم

نادر ابراهیمی در کتاب آتش بدون دود می نویسد؛ «وقتی برای به دست آوردن چیزی  باید آن را تکدّی کنی، همین مسئله نشان می دهد که آن چیز، بسیار بی ارزش است. زیرا هرچیز ارزشمندی که اعتبار دارد، خود را از معرکه بده بستان های کثیف دور نگه می دارد» .

 

اطلاع رسانی

این وبلاگ همچنان فعال است اما درصورت تمایل می توانید برای مطالعه مطالب بیشتر  به آدرس تلگرام  https://t.me/exir19  مراجعه فرمایید 
با تشکراز همراهی شما 
اعظم طیرانی 

عشق، در جهان امروز افسون زدایی شده است

مفهوم افسون زدایی شدن جهان در جامعه شناسی و توسط ماکس وبر مطرح شد. به نظر وبر، انسان در جامعه این عصر هر روز بیشتر نسبت به زندگى، احساس "عادت وارگی" پیدا می کند چون عقلانیت، جای توهمات پیشین را رفته رفته می گیرد.

انصار امینی؛ پژوهشگر ارشد حوزه انسان شناسی، فرهنگ و روابط بین الملل ، در این یادداشت ترکیب افسون زدایی شدن جهان را از دریچه نگاه به عشق واکاوی کرده است. پس در این یادداشت می کوشیم تا نمودِ عقلانی عشق در زندگی را نشان دهیم و روشن کنیم که تا چه اندازه عشق می تواند راستی بگیرد آن هم در جهانی که در دور شدن از توهمات و تمایل به درک واقعیت پیش رفته است.
برخی از ما می کوشیم تا ارتباط آتشینی که بین دو جنس در لحظه ای معین شکل می گیرد و به دلایل مختلف از جمله نشناختن نقاط مشترک و متضاد یکدیگر، و بسنده کردن به وابستگی ای که یکباره پیش می آید و البته آتش آن سرد می شود به نام عشق خطاب کنیم و مدام از آن حرف بزنیم. این اشتباهی مصطلح است که چه بهتر از آن به شیدایی در نگاه اول بجای عشق نام ببریم. عشق، برای خیلی از ما معنایی تقریبا مشترک دارد.
اینکه در آن زمان خاص، قلبِ عاشق، تپیدن می گیرد هنگامی که "او" می آید و نبض دست ها به نهایتِ سرعت، می زنند؛ آدمی در این لحظه، به طور فجیعی بی خود از خویش می شود و بدل به موجودی دیگر می گردد؛ کسی که فرمانبردار است و با تمام حرف ها و نظرات معشوق به گونه ای غیر قابل باور، هم نظر! عاشق می گوید آن زمان که تلاقیِ چشم ها در نقطه ای اتفاق می افتد؛ آنجا آغاز زمین است! اما برخلاف دنیایِ شعر و ادبیات در جهان افسون زدایی شده، با حقایق پیچ در پیچ و بدون پشتوانه، معشوق منتظر عاشقی چنین نمی ماند و این دروغ است که او هزار سال با گیس های سفید، کلونِ در را نیاندازد تا عاشق به در بکوبد!
واقعیت این است که ما در داستان ها زندگی نمی کنیم؛ داستان هایی که عاشق و معشوق، بدون هیچ کدورتی در تداومِ روزها، عشق را قدم می زنند؛ بدون تکرار! نه نمی تواند چنین تصویری، راستی بگیرید و در حیطه ی باور نمی گنجد که دو "کیستی" یِ متفاوت، که هرکدام "خودشان" هستند به یکباره به "یکی" مبدل گردند و خویشتن خویش را به کناری گذارند که عشق، جادوی آن باشد! که اگر چنین در نظر بگیریم "من" را به "او"ی مطلق تبدیل کرده ایم و زیستنمان، عادتی می شود تا مرگ!
عشق، در معنای ظاهری آن، جادوی لحظه است و در جهان امروز، انتظاری که به ناگاه می تواند به انفجار و جدایی مبدل شود؛ اما واقعیت این است که تعریف بالا، عین شیدایی است، چرا که پشتوانه عشق، فهم مشترک و درگیر شدن عواطف مدیریت شده است.
 براین اساس می توان هنوز هم سر یک میز با دیگری نشست و بجای یک "تو"یی شدن، به نتایجی مانند تقسیم خویشتن رسید. این بدان معناست که از تعریف ماورایی و ادبی عشق، به سمت آنچه در دنیای واقعی عملی است حرکت کنیم.
عاشق و معشوق هنوز هم می توانند وجود داشته باشند، اما نه به شکلی که یکی تا ابد در حال ناز خریدن باشد و دیگری ناز بفروشد. در جهان افسون زدایی شده، عشق و عقل با یکدیگر بیگانه نیستند و می توانند در تعامل باشند و عیب های هم دیگر را بپوشانند.
عاشق به دنبال کسبِ زیبایی است و عقل هم زیبایی را دوست دارد، مساله اینجاست که خِرَد، می تواند برآیندِ رسیدن به زیبایی را نیز در نظر بگیرد، یعنی او معیار رسیدن به زیبایی را شناختِ آن می داند و اینکه تا چه اندازه با این زیبایی همپوشانی می تواند داشته باشد، نه این که فقط آن را به دست بیاورد و بعد با تلنگری از دست بدهد. بنابراین برای کسی که عاشق است هرروز می تواند روز معشوقش باشد.

شخصیت های بیکار

شخصيت هاي بيكار گيج كننده ترين آدم هايي هستند كه ممكن است به آن ها برخورد كنيم . 

دكتر ويليام گلاسر :
آن ها به راحتي با ديگران رابطه برقرار مي كنند. در ابتدا خيلي راحت با آن ها رابطه برقرار مي كنيد .
اما گر با يكي از آن ها صميمي شويد و ازدواج كنيد ، روز به روز آزرده تر مي شويد . زن ها نيز مي توانند چنين شخصيتي داشته باشند ولي كمتر به چشم مي آيند چون كارنكردن زن و حمايت از او در جامعه ما هنوز قابل قبول است .
آدم بيكار برخلاف شخصيت ضداجتماعي كه ماهيت خودش را زود نشان مي دهد ، آرام آرام دستش را رو مي كند. شما ممكن است بي آنكه خودتان متوجه باشيد ، عميقا با او درگير شويد .
در ضمن شخصيت بيكار به صورت مستقيم شما را عذاب نمي دهد، او با كارهايي كه نمي كند ، بيش از كارهايي كه مي كند ، موجب ناراحتی شما خواهد شد.
به اين دليل نام اين شخصيت را بيكار گذاشته اند كه كار نمي كند . چنين شخصيتي اگرچه معمولا مواد مخدر مصرف نمي كند، اما مانند یک فرد معتاد است چون براي زنده ماندن به حامياني چون همسر،بستگان،و دوستانش احتياج دارد .

هیچ کس قطعهٔ گمشده هیچ کس نیست!

تحلیل روانشناختی "قطعه گمشده"؛

اثر "شل سیلوراستاین":

تو یک قطعه گمشده نیستی؛ من یک قطعه گمشده نیستم؛ ما هیچ یک قطعه های گمشده نیستیم؛ و هیچ کس "قطعه گمشده" هیچ کس نیست.

فرایند عمیق ترین جستجوها - فرایندی که هایدگر (فیلسوف) "آشکارسازی" می نامندش- ما را به این شناخت و حقیقت عمیق رهنمون می سازد که همگی ما فانی هستیم. آزادیم. بابت این آزادی مسوول و مجبور به انتخابیم. از این آزادی گریزی نداریم و نیزتنهاییم.

تنها به دنیا آمده و تنها از دنیا می رویم. فاصله بین تولد و مرگ نیز از اساس تنهاییم (حتی اگر دور و برمان حسابی شلوغ باشد)، زیرا خودمان به تنهایی مسوول انتخاب ها و اتفاقات زندگی خویش هستیم و باید پاسخگو باشیم و هیچ کس دیگری مسوولیتی در این زمینه ندارد.

ما همه تنهاییم. ما خودمان قطعه خودمان هستیم. ما قطعه هیچ کس نیستیم و کسی قطعه ما نیست.

تو، "تو" هستی.  من، "من" هستم و هیچ کس از آنِ دیگری نیست.

بعضی ها در واقعیت و خیال مدام به دنبال قطعه یا قطعه های گمشده وجود خود هستند تا شاید بتوانند به واسطه آنها خلاء دردناک وجودشان را پُر کنند؛ رابطه ها، عشق ها، ازدواج ها و پیوندهایی از این دست که دو طرف رابطه- زن و مرد- انگل وار آویزان و چسبنده به یکدیگرند و بدون حضور و وجود دیگری موجودیت و هویتی ندارند- و تصور می کنند اگر عشق، نامزد یا همسرشان را از دست دادند دیگر آدم نیستند و حق حیات ندارند و باید فقط رو به قبله درازکِش شوند و بمیرند- روابط بیمارگونه ای از جنس "وابستگی و وابستگی متقابل" دارند و مشخصاتِ سالم و انسانی یک رابطه درست، منطقی و بالغانه را ندارند.

یک رابطه درست، سالم و انسانی رابطه ای است که در آن آزادی، استقلال، آگاهی، هوش، دانایی، جذابیت، کشش جنسی، شوخ طبعی، انظباط، صداقت، اعتماد، احترام، همدلی، ابراز عشق و صمیمیت، درک متقابل، توجه، مراقبت، حمایت، مسئولیت پذیری، تعهد، وفاداری، رشد، ارتقاء روحی- معنوی، مسلط بودن به فن مهارت های ارتباطی و حفظ فاصله های روانی برای اثبات هویت و فردیت منحصر به فرد هر یک از طرفین حضور داشته باشد. اینها عوامل استاندارد و طبیعی یک عشق سالم با شاخصه های جهانی است و هر رابطه ای که خالی از این عوامل باشد دیگر عشق نیست، احتمالا کشک یا هر چیز دیگری است، اما عشق نیست!

گاهی با خوش خیالی و ساده انگاری خیال می کنی "گمشدهٔ خود" را بازیافته ای، اما خیلی زود درمی یابی که این کسی که بازیافته ای قدری بزرگ تر یا کوچک تر یا نافُرم تر از آن چیزی است که بتواند خلاء درون تو را پوشش دهد؛ و آنگاه که نمی توانی محکم نگهش داری از دستت لیز می خورد و گم می شود و می رود!

گاهی آن را می یابی، اما وقتی "او" رشد می کند و از خلاء درون تو یا حتی از خودت بزرگ تر می شود و دیگر درون تو نمی گنجد، تو را ترک می کند و می رود و می شود "قطعه گمشده" یک نفر دیگر؛ آنگاه تو می مانی و خودت و حوض ات!

گاه نیز تو بزرگ می شوی و او کوچک باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی که "او" از همان اول هم قطعه گمشده تو نبود و نیست و نخواهد بود!

گاهی هم "او" را می یابی و این بار از ترس این که مبادا از دستت لیز بخورد و برود، سفت و محکم نگهش می داری؛ دو دستی به او می چسبی و ناگهان "گمشده" تو زیر این فشارِ عاشقانهٔ خفقان آورِ ساده لوحانه خُرد و له و خراب می شود و خلاص..!

گاهی نیز می یابی اش- خودِ خودش است؛ همانی است که باید باشد، اما به خاطر ترس و بُزدلی و بی عُرضگی و غرور و لجبازی و حماقت از دستش می دهی!

به هر علتی که پیدایش کنی یا از دستش بدهی، تا وقتی که اینگونه به "او" نگاه کنی که "قطعه ای گمشده" از وجود ناقص و ناکامل تو است و اگر نباشد خوشحال نخواهی بود و زندگی خوب و رو به راهی نخواهی داشت، "او" را نخواهی داشت؛ نه او و نه خودت را.

یادمان باشد؛

من و تو "قطعه گمشده" هیچ کس نیستیم و کسی هم "قطعه گمشده" ما نیست. منتظر چیزی بیرون از خود بودن و معطل ماندن برای آمدن کسی یا چیزی برای داشتن یک "حال خوب"، وضعیت ما را درست شبیه وضعیت مضحک و دردناک داستانِ "قطعهٔ گمشده" سیلوراستاین می کند که هر کسی و هر چیزی که از کنارش می گذشت ردی و زخمی از خود در او بر جای می گذاشت، زیرا او خودش هم نمی دانست چیست و چه باید باشد.

بهتر و صادقانه تر و انسانی تر این است که ما "خود"مان باشیم.  خودِ واقعی مان و برای انسان بودن و  یک "حالِ خوب" در زندگی فقط به خودمان متکی باشیم و به هر کج و معوج و کس و ناکسی آویزان نشویم و التماس دعا نداشته باشیم!

 

انسانها بر دو نوع اخلاق رفتار می کنند

ﮐﺎﺭﻝ ﮔﻮﺳﺘﺎﻭ ﯾﻮﻧﮓ ( ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺱ ﺷﻬﯿﺮ ﺳﻮﺋﯿﺴﯽ ﻭ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻓﺮﻭﯾﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺤﺚ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎه ﺟﻤﻌﯽ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻧﺪ ) ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺩﻭ ﻧﻮﻉ ﺍﺧﻼﻕ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨد.

ﺍﺧﻼﻕ ﺑﺮﺩﮔﯽ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ ﺍﺭﺑﺎبی

ﺍﺧﻼﻕ ﺑﺮﺩﮔﯽ

 اخلاق بردگی ؛ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ 90 ﺩﺭﺻﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑه آن  ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ؛ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽﻫﺎ ﻭ ﺟﻤﻊ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ، ﺍﮔﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯽﺷﻮﯼ، ﺧﻮﺩﺩﺍﺭ ﺑﺎﺵ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻧﺰﻥ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﻋﻤﻮﯾﺖ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﺎﺩﻭ ﺑﺒﺮ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺑﻬﺶ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﺑﮕﻮ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﮑﺎﺭﺕ ﺧﻮﺷﺖ ﻧﻤﯽﺁﯾﺪ، ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﻬﺶ ﺣﺎﻟﯽ ﻧﮑﻦ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ، ﻫﻤﺴﺮﺕ، ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﻮﻧﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ، ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻦ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﻭ ﺗﺤﺴﯿﻦ اﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻥ، ﻟﺒﺎﺳﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻧﭙﻮﺵ، ﺍﮔﺮ لذتی ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺷﺮﻉ ﻭ ﻋﺮﻑ ﻭ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺸﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺑُﮑُﺶ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﺑﺴﭙﺎﺭ، ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ، ﺻﺒﻮﺭ، ﻣﺘﻌﻬﺪ، ﺧﻮﺵ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ، ﻫﻤﺮﻧﮓ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﻫﻢ ﻣﺴﻠﮏ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﺎ...

اخلاق اربابی

ﺍﻣﺎ ﺍﺧﻼﻕ ﺍﺭﺑﺎﺑﯽ، ﮐﺎﻣﻼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺳﺖﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻪاﺧﻼﻕ ﺍﺭﺑﺎﺑﯽ ﭘﺎﯾﺒﻨﺪﻧﺪ، ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ، ﺁﺩﻡﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﺣﺪ ﺍﺯ ﺑﻠﻮﻍ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﺭﺍ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ ﻭ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻠﯿﺲ ﻭﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻃﻤﻊ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﻭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻭ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، ﮐﻪ ﺑﺮﻣﺒﻨﺎﯼ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ .

ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ، ﻣﺴﺘﻘﻞ، ﺑﺎﻟﻎ، ﺻﺎﺩﻕ ﻭ ﺳﺎﻟﻢ ﺍﺳﺖ، ﺍﻫﻞ ﻣﺎﺳﺖ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﻻﭘﻮﺷﺎﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﺻﺮﯾﺢ ﻭ ﺑﯽ ﭘﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎ ﻫﯿﭽﮑﺲ، ﺣﺘﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻧﺪﺍﺭﺩ .

ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﻌﯿﺎﺭ ﺧﺎﻟﻘﺎﻥ ﺍﺧﻼﻕ ﺍﺭﺑﺎﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭﺷﺎﻥ، ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺍﺳﺖ .ﺍﺧﻼﻕ ﺍﺭﺑﺎﺑﯽ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﻭﺳﯿﻊ ﻭ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻧﻌﻄﺎﻓﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻣﺘﻌﺼﺐ ﻧﯿﺴﺖ .

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺩه ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻘﯿﺪ ﻭ ﻣﺄﺧﻮﺫ ﺑﻪ ﺍﺧﻼﻕ ﺑﺮﺩﮔﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺍﺧﻼﻕ ﺍﺭﺑﺎﺑﯽ، ﮔﺎﻩ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﺑﺮﺍﻧﮕﯿﺰ، ﮔﺎﻫﯽ ﮔﻨﺎه ﺁﻟﻮﺩ ﻭ ﻓﺎﺳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﮐﺜﺮ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﮔﻨﮓ ﻭ ﻧﺎﻣﻔﻬﻮﻡ ﺍﺳﺖ .

ﯾﻮﻧﮓ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:

 ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺧﻼﻕ ﺍﺭﺑﺎﺑﯽ ﺭﺳﯿﺪه ﺍﻧﺪ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻠﻮﻍ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﻃﺮﺩ ﺷﺪﮔﯽ ﭘﺲ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ .ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻃﺮﻓﯿﺎﻧﺸﺎﻥ، ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﻭ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﺩﺭﮎ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽﻣﺎﻧﻨﺪ.

*بر گرفته از کتاب روانشناسی و دین نوشته کارل گوستا یونگ

هواي دل یکدیگر را بیشتر داشته باشیم

کاری به کار یکد یگر نداشته باشیم...
باور کنید تک تک آدم ها زخمی‌اند...
هرکس‌...
درد خودش را دارد
دغدغه‌ خودش را دارد
مشغله‌ خودش را دارد
باور کنید...
ذهن‌ها خسته‌اند
قلب‌ها زخمی‌اند
زبان‌ها بسته‌اند
و...
برای دیگران آرزو کنیم
بهترین‌ها را
راحتی را
و...
همه گم شده‌ایم
یاری کنیم یکدیگر را
تا زندگی برایمان لذتبخش شود..
آدم ها آرام آرام پیر نمی شوند..
آدمها در یک لحظه ..
با یک تلفن...
با یک جمله ...
با یک نگاه ...
با یک اتفاق....
با یک نیامدن..
بایک دیر رسیدن.
بایک "باید بروم"..
وبایک "تمام کنیم" پیر می شوند
آدمها را لحظه ها پیر نمی کنند..
آدمها را آدمها پیر می کنند.

بکوشیم هوای دل یکدیگر را بیشتر داشته باشیم..
یکدیگر را پیر نکنیم...